اولین روزی که اومدی تا دنیای ما رو زیبا کنی
دخمل نازم
یکشنبه 4 دی ماه 90 بود که قرار شد من ، بابا جواد و مادرجون بریم بیمارستان تا اونجا شما با کمک خانم دکتر مهربون بیایی پیش ما .
اون روز صبح ساعت 5 .5 صبح از خونه دایی اکبر راه افتادیم زندایی زهرا ما رو از زیر قرآن رد کرد و بهش گفتم چون تو سید هستی برام دعا تا دخملم سالم بدنیا بیاد . به سه راه افسریه که رسیدم بارون شروع شد یه حس خیلی خوب داشتم توی راه همش دعای فرج میخوندم فقط از خدا میخواستم تو سالم باشی . ساعت 7 رسیدیم بیمارستان سوم شعبان خانم دکتر بوالوفایی رو توی راهرو دیدم بهم گفت سریع برو که آمادت کنن تا بیای اتاق عمل . خیلی استرس داشتم به بخش زنان رفتم و خیلی زود آماده شدم با بابا جواد و مادرجون خداحافظی کردم و نتونستم اشکمو نگه دارم دارم از بابایی و مادرجون خداحافظی کردم و وارد اتاق عمل شدم دکتر مهربونتو دیدم خیلی خوشحال شدم گفتم نگران نباش منو اماده کردن به خاطر اینکه خیلی میترسیدم و کمر درد هم داشتم گفتم که کامل بیهوشم کنن بیهوش شدم و با صدای مبارکه آقای دکتر بیهوشی بیدار شدم خیلی درد داشتم اما خیلی دوست داشتم تو رو زودتر ببینم و فقط از خدا میخواستم سالم باشی.از در اتاق عمل اوردنم بیرون بابا جواد و مادرجون منتظرم بودن اون ها قبل من توی ورجک رو دیده بودن بابایی همش میگفت خیلی سفیده و خوشگل و سالم خیلی خوشحال شدم . وارد بخش شدم خانم پرستار اومد که سرمم رو عوض کنه گفت اگه درد نداری و آماده ای کوچولوت رو بیارم ببینی با اینکه خیلی درد داشت گفتم بیاریدش .
وقتی دیدمت باور نمیشد تو یه کوچولوی ناز دخملی من بودی خیلی خوشحال شدم و کلی بوست کردم.دختر آرومی بودی هر چند حالا نگو دیگه ....
دو شب توی بیمارستان بودیم و صبح روز 6 دی به همراه مادرجون به سمت گرمسار به راه افتادیم .


اولین روزی که اومدی تا دنیای ما رو زیبا کنی
